تبليغاتX
عشق

بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست

در آن زمين که نسيمي وزد ز طره دوست
چه جاي دم زدن نافه‌هاي تاتاريست

بيار باده که رنگين کنيم جامه زرق
که مست جام غروريم و نام هشياريست

خيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست
که زير سلسله رفتن طريق عياريست

لطيفه‌ايست نهاني که عشق از او خيزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در اين کار و بار دلداريست

قلندران حقيقت به نيم جو نخرند
قباي اطلس آن کس که از هنر عاريست

بر آستان تو مشکل توان رسيد آري
عروج بر فلک سروري به دشواريست

سحر کرشمه چشمت به خواب مي‌ديدم
زهي مراتب خوابي که به ز بيداريست

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:18 |
مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست

واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانه‌اي افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست

بس نگويم شمه‌اي از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست

كيميا خوشگله

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:16 |
  • صبا اگر گذري افتدت به کشور دوست
    بيار نفحه‌اي از گيسوي معنبر دوست
  • به جان او که به شکرانه جان برافشانم
    اگر به سوي من آري پيامي از بر دوست
  • و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
    براي ديده بياور غباري از در دوست
  • من گدا و تمناي وصل او هيهات
    مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
  • دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
    ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست
  • اگر چه دوست به چيزي نمي‌خرد ما را
    به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
  • عاشقتم كيميا
+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:14 |
ن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

خوش مي‌دهد نشان جلال و جمال يار
خوش مي‌کند حکايت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همي‌برم
زين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست

شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

سير سپهر و دور قمر را چه اختيار
در گردشند بر حسب اختيار دوست

گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهري به من آر اي نسيم صبح
زان خاک نيکبخت که شد رهگذار

تقديم به تو كيميا

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:12 |
دل سراپرده محبت اوست
ديده آيينه دار طلعت اوست

من که سر درنياورم به دو کون
گردنم زير بار منت اوست

تو و طوبي و ما و قامت يار
فکر هر کس به قدر همت اوست

گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست

من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حريم حرمت اوست

بي خيالش مباد منظر چشم
زان که اين گوشه جاي خلوت اوست

هر گل نو که شد چمن آراي
ز اثر رنگ و بوي صحبت اوست

دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسي پنج روز نوبت اوست

ملکت عاشقي و گنج طرب
هر چه دارم ز يمن همت اوست

من و دل گر فدا شديم چه باک
غرض اندر ميان سلامت اوست

دوست دارم كيميا

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:4 |

 

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 10:1 |

دارم اميد عاطفتي از جانب دوست

کردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

 

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست

 

چندان گريستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست

 

هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان

موي است آن ميان و ندانم که آن چه موست

 

دارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت

از ديده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

 

بي گفت و گوي زلف تو دل را همي‌کشد

با زلف دلکش تو که را روي گفت و گوست

 

عمريست تا ز زلف تو بويي شنيده‌ام

زان بوي در مشام دل من هنوز بوست

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 9:57 |

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما مي‌رود ارادت اوست

نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه‌ها در مقابل رخ دوست

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورق‌هاي غنچه تو بر توست

نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست

مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست

نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست

+ نوشته شده توسط افشین در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 9:33 |
میدوني فرق لبخند تو با مال من چیه؟ تو وقتی شادی میخندی من وقتی تو شادی میخندم

 

 

يادته يه روز گفتي چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم؟ عكسشو بده جنازه شو تحويل بگير! خودت بگو چي شد كه امروز به جاي جسدش كارت دعوت عروسي تون به دستم رسيد

 

 

 

+ نوشته شده توسط افشین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:18 |
داشتم اشکهايم را روي نامه اي عاشقانه با قطره چکان جعل ميکردم خاطرم آمد شايد دلتنگ خنده هايم باشي ببخش اگر اين روزها عشق با گريستن ثابت ميشود

خودم عهد بستم بار ديگركه تورا ديدم،بگويم از تودلگيرم. ولي باز تو را ديدم و گفتم : بي توميميرم

 

 

 فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

+ نوشته شده توسط افشین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:16 |


Powered By
BLOGFA.COM